رزم شبانه
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٢  

حتمآ راجع به رزم شبانه چیزای شنیدید .
اونهای که منطقه رفتن یا حتی خدمت سربازی رفتن از رزم شبانه حتمآ خاطره دارن .
طرز تهیه اش هم خیلی آسونه :
1- یه سری بسیجیه با شورت و زیر پوش درخواب
2- چندتا فرمانده شیطون که بی خوابی زده به سرشون
3- تجهیزات جنگی مانند : اسلحه ... نارنجک ... گاز اشک آور ... مین ضدتانک ...و...
4- اینها رو با هم مخلوط می کنیم میشه رزم شبانه
توضیح اینکه اگه تجهیزات جنگی اون رو بیشتر کنیم بهش میگن خشم شب
و از خشم شبای نمونه می توان خشم شب پادگان امام حسین رو نام برد که همیشه حداقل تلفات اون 3نفر بوده وگاهآ به 10نفر هم می رسیده .... جای شما خالی ....باورنمی کنید برید از اونا بپرسید که شنیده ها رو دیدن ...
خب فکرکنم دیگه همه با رزم شب آشنا شدن
حالا خاطره ....
یه روز رییس علی بچه های دسته یک رو جمع کرد و گفت : بچه ها امشب رزم شبانه داریم !!!!
(این خیلی عجیب بود چون اولآ به ما نباید می گفت ثانیآ اینکه رزم شبانه باحالیش به ندونستن اونه !!!!)
رییس علی ادامه دارد البته اگه دهنتون چفت و بست داشته باشه بقیه اش رو براتون می گم .... قول می دید بکسی نگید ؟
ما هم گفتیم قول می دیم ....
بعد گفت : اگه کسی بخواد خودش رو لوس کنه و حرف تو دهنش بند نشه خودش می دونه ...
پس بگم دیگه .... مطمئن اید دیگه ....
بعد همه گفتیم آره بابا بگو ....
بعد گفت : امشب رزم شبانه داریم البته نه برا خودمون ....پس براکی ؟؟؟
برا بچه های دسته سه !!!
(تا حالا کسی از این کارا نکرده بود یعنی اجازه اش رو هم نداشت ... ازاینا گذشته بچه های دسته سه ماشالله همه غول بودن وکسی جرات نزدیک شدن به اونهارو نداشت .... بچه های ما : همگی بچه محصل بودن که از پشت میز مدرسه بلند شده بودن و امده بودن جبهه )
با شنیدن این مطلب برق شیطنت تو چشم بیشتر بچه دیده می شد ...
حسابش رو بکنید یه بچه 14 الی 15 ساله با اسلحه بر بالا سر یه مرد 25 تا 30ساله و دادبزنه برو بیرون بخط شو ... اون هم از خواب بیدار بشه و دوست مارو تماشا کنه ....
علی ادامه داد : البته من با فرمانده گروهان هماهنگ کردم ولی هنوزبا مسئول دسته و معاون اون صحبت نکردم ...
ولی بد نیست یه صحبتی هم با اونا بکنیم ....
حالا هرکی هرچی تا حالا قایم کرده بر بیاره که لازم داریم .
چیزی طول نکشید که یه انبار مهمات جور شد از تیر کلاش گرفته تا موشک آرپی جی و توپ 106 (البته 106 رو شوخی کردم ) ولی کلی مهمات جمع شد .
با دیدن اونا علی خندش گرفته بود و گفت : یا حسین اینارو از کجا آوردید دیگه .... من فکر نمی کردم این همه مهمات داشته با شیم ... از این گذشته من قول دادم که تیر اندازی نکنیم ...
بعد همگی گفتن بابا رزم شبانه عشقش به تق و توقشه .... بی تیر اندازی که حال نمیده .
علی هم گفت باشه ولی آروم بزنید باشه .... همگی خندیدن و گفتن باشه .
بعد مهمات تقسیم شد و همگی جمع شدیم که آخرین توجیهات انجام بشه ....
علی گفت : درسته که حالت شوخی و خنده داره ولی کارما کاملآ جدی است و مسئله مهم اینه که بتونیم اونا رو غافل گیر کنیم بعد باید خیلی سریع دست و پای اونارو با بند پوتین ببندیم ... بعد اسرا رو از چادر خارج می کنیم و دوتا دوتا به درختا می بندیمشون .... بعد دورشون آتیش روشن می کنیم و مثل سرخپوستا دورشون می چرخیم و یواشکی تیر می زنیم ..... خوبه .... همه گفتن عالیه .... همه متوجه شدن .....بله
بعد از شام .... خوب که اردوگاه ساکت شد .علی به هادی گفت برو مسئول و معاون دسته سه رو صدا کن که بیان تو چادر ما ....بچه ها : شما هم خیلی جدی باشید و نخندید .... بزارید تا من براشون توضیح بدم بعد به شما اشاره می کنم و شما ها هم بریزید سرشون و دست وپاشون رو ببندید ...
علی اسمائیلی و معاونش اومدن تو چادر ما ... سلطانی (پیک گروهان )هم که از جریان باخبر بود و سرش درد می کرد واسه این کارا اون هم دوید و اومد تو چادر ما ....
رییس علی با کمال آرامش صحبتاشو کرد بعد گفت : با کمال معذرت حالا بچه ها از شما پذیرایی می کنن تا کارشون با بچه هاتون تموم بشه .... بعد به بچه ها اشاره کرد و بچه مثل مور و ملخ ریختن سرشون و در عرض سوت ثانیه به هم گره شون زدن ... علی گفت : برای اطمینان بیشتر سلطانی رو ببندید .... ان هم خواست فرار کنه که به اسارت نیرو های خودی درآمد.
بعد علی گفت : بازم ازتون معذرت می خوام ولی برای اینکه کار خراب نشه از شما خواهش می کنم که فرار نکنید و صبر کنید تا کار تموم بشه .....
موقعی که همه خواب بودم بچه ها حرکت کردن .
دسته سه دوتا چادر داشت و بچه ها تقسیم شدن که همزمان یه هر دو حمله کنن ...
درحال شمارش معکوس بودیم که علی اسمائیلی فرار کرد و با دادو بی داد و فریاد به سمت چادر هاشون دوید و همه چیز رو داشت خراب می کرد .
ادامه داستان هفته آینده