سلام دوستان ببخشید که این جا رو همین جوری ول کردیم رفتیم
دنبال مال دنیاییم چه کنیم
اسیر نفسیم
شب عاشورای امسال رفته بودم محل قدیم مون .
بربچ قدیمی جمع بودن
یاد قدیما کردیم .
آقا جواد مختاری (نمی دونم چی کارس فکر کنم تو وزارت بازرگانی باشه )داشت از قدیما می گفت .
از اخلاص بچه ها و از شهدا .... از جبهه و از یک رنگ بودن اونها...
از هر در صحبت کرد و ما هم میشنیدم و لذتشو می بردیم ...
این آقا جواد ما ، تو محل یه سوپرمارکت باکلاس داشتن (قضیه مال سال ۶٠-۶١ بود )تو مغازه شون یه دستگاه مثله این یخ دربهشتا گذاشته بود .
ما هم که هم ندید بدید بودیم و هم بچه با کلاس ....تا اینجاشو داشته باشید .
آقا جوا د حسابی از گذشته ها گفت و همه رفتن تو حس جونی ها ...
خوب که همه صحبتا تموم شد .من گفتم حاجی مارو حلال کن . گفت واسه چی ؟ گفتم هیچی از اون مغازتون مخصوصآ سان کوئیک تون خیلی کش رفتیم .
حاجی از زیر خند ... بقیه هم شروع کردن به اعتراف کردن ...
علی هم گفت : آره یادته میرفتیم یه لیوان می گرفتیم ده بار پرش می کردیم ؟!
گفتم ای بابا خیال میکردم قفط خودم آره نگو همه آره ؟؟؟؟